تبليغاتX
دل هیچکسی مثه من غربت اینجا را نداره

سلام بر وبچ

پیشاپیش حلول ماه رمضان را بهتون تبریک میگم .نمیدونم امروز اول ماه رمضونه یا نه؟ اما به هر حال امیدوارم ماه رمضان خوب و با برکتی داشته باشید.

هممون خاطرات زیادی از ماه رمضان و افطا را و سحراش داریم.از ربنا های قبل اذان و شنیدن صدای دلنشین اذان مرحوم موذن زاده تا شنیدن دعای سحر.

ماه رمضان سال 84 اولین ماه رمضونی بود که همگی به دور از خانواده ودر کنار هم تو خوابگاه بودیم .یاد افطاری خوردنای کنا ر همدیگمون توی سلف و در حین تماشای سریالای ویژه ماه رمضون تا بیدار کردن همدیگه واسه سحر به خیر.

فاطیما جان یادی هم از اون نون سنگک خریدنمون واسه افطارا و خاطره ی تلخمون توی خوابگاه که با یه اشتباه ساخته شد و منجر به گریه کردن جفتمون و قهرکردنمان و در نهایت آشتی و خوردن افطاری 2 ساعت بعد از اذان .

ماه رمضان سال 85 هم دومین ماه رمضونی بود که باز به دور از خانواده ولی این بار در کنار نزدیکترین دوستانمان در کلبه های دانشجوئی سپری شد.هر چند سال 85 هیچی از ماه رمضون نفهمیدم ولی امیدوارم که امسال این طور نباشه.

راستی آمنه جون و سمانه جون یاد مهمونی افطار شما هم به خیر.مرضیه جون و سارا جون و پریسا خانم از مهمون شدنم خونه ی شما هم از خودم و شما تشکرمیکنم.

بچه ها دعا یادتون نره ها .................

                                            

                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:28  توسط غریب  | 

 

السلام علیک یا صدیقه الفاطمه

السلام علیک با بنت رسول الله

هنوز هم نمی خواهی بیایی؟

دیگر بیا ای فرزند زهرا

بیا مولا

کوچه های مدینه سراغت را می گیرند

صدای زهرارا می شنوی

تو را می خواند

ان زمان که میخ در سینه اش را شکافت و پهلویش شکست

مولا تو را می خواند زیر لب:

یا مهدی

تو را می خواند پس کی میایی؟

ای منتقم خون زهرا

ای منتقم خون حسین

صدای زهرا را از کوچه های مدینه می شنوی

غربت  علی هنوز هم در کوچه ها به چشم می خورد

ان هنگام که زهرا را جلوی روی علی سیلی زدند؟

علی زیر لب نام تو را بر زبان اورد

یا مهدی

مولاجان پس کی میای؟

و اکنون ما در این زمان و در فراق تو سخت گم گشته ایم

دیگر بیا

عجل علی ظهورک یا مولای

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:28  توسط غریب  | 

مبعث عاشق ترین پیامبردنیا بر عاشقان آن حضرت مبارک باد.

عید مبعث مبارک

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:15  توسط غریب  | 

"شگفتا وقتي که بود نميديدم، وقتي ميخواند نمي شنيدم ... وقتي ديدم که نبود ... وقتي

شنيدم که نخواند..! چه غم انگيز است که وقتي چشمه اي  سرد و زلال ، در برابرت

 مي جوشد و مي خواند و مينالد، تشنه آتش باشي و نه آب، و چشمه که خشکيد،

 چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي بخشد و به هوا رفت، و آتش، کوير را تافت و در

خود گداخت و از زمين آنش روييد و از آسمان آتش باريد، تو تشنه‌ي آب گردي ار   و نه تشنه‌ي

 آتش، و بعد عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود، از غم نبودن تو

 مي گداخت..."

                                                                                                       "دکتر علی شریعتی"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:0  توسط غریب  | 

خدایا

 

به من آرامش ده

 

تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغیر دهم

 

دلیری ده

 

تا تغییر دهم آن چه را که می توانم تغییر دهم

 

بینش ده

 

تا تفاوت این دو را بدانم

 

فهم ده

 

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن

 

مطابق میل من رفتار کنند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:15  توسط غریب  | 

مهم اين است كه در صحنه هاي زمان خودت حاضر باشي كه اگر چنين نباشد فرقي

نمي كند:

چه به شراب نشسته باشي، چه به نماز ايستاده باشي!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:55  توسط غریب  | 

 

اگر تنها ترین تنهاها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.

نفرین و آفرین ها بی ثمر است.

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان و جاودان آسیب نا پذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 8:6  توسط غریب  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 7:10  توسط غریب  | 

خدایا،

آتش مقدس "شک" را

آن چنان در من بیفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد.

و آنگاه از پس توده ی این خاکستر،

لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی،

شسته از هر غبار، طلوع کند.

 

خدایا،

به هرکه دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است،

و به هر که دوست تر می داری، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر!

 

خدایا،

به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،

حسرت نخورم.

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش، سوگوار نباشم.

بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم،

اما آنچنان که تو دوست داری،

"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز،

"چگونه مردن" را خود خواهم دانست!

                                                                                                    "دکتر شریعتی"

                                                                                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:48  توسط غریب  | 

این جا، جای من نیست.

بر روی این زمین غریبم.

این آسمان، سقف خانه من نیست.

نباید به اینجا می آمدم.

این جا تبعیدگاه من است.

چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:46  توسط غریب  | 

مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛

نه آنچنان که " کسی میخواست "،

که من کسی نداشتم.

کسم خدا بود، کسِ بی کسان.

او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش می خواست.

نه از من پرسید و نه از از آن " منِ دیگرم ".

من یک گِلِ بی صاحب بودم.

مرا از روح خود در آن دمید.

و بر روی خاک و در زیر آفتاب،

تنها رهایم کرد.

" مرا به خودم وا گذاشت ".

                                                           "دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:40  توسط غریب  | 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی که او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است،

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن،

مثل تنها مردن.

                                                        "دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:33  توسط غریب  | 

به اونايي كه براتون ارزش دارن"

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي!
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن
عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:58  توسط غریب  | 

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبديل مي‌شوند مراقب گفتارت باش آنها به کردار

تبديل مي‌شوند مراقب کردارت باش آنها به عادات تبديل مي‌شوند مراقب عاداتت باش

آنها به شخصيت تبديل مي‌شوند مراقب شخصيتت باش آن سرنوشتت خواهد شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:54  توسط غریب  | 

خدايا!

 

زيستي به من عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري روزهايي كه براي

 

زيستن گذشته است حسرت نخورم ومردني عطا كن كه بر بيهودگي اش

 

سوگوار نباشم.

                                                                                  " دكتر علي شريعتي"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 7:35  توسط غریب  | 

كجا هستم؟

              كيستم؟

                       چگونه به اينجا آمدم؟

                                                  چيست آنچه آن را دنيا مي نامند؟

من چگونه به اين دنيا آمدم؟

                                  چرا با من مشورت نشد؟

واگر ناگزيرم درآن نقشي داشته باشم

                                               كارگردان كجاست؟

ميخواهم او را ببينم......

                                                                                               " اسكارن گارلد" 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 4:43  توسط غریب  | 

مثل هرآدم ضعيفي كه در سختيها بيشتر به ياد خدا مي افتد و در بيكسي

 

بيشتر مي فهمد كه خدا كس هر كسي است خدا به روشني و صداقت

 

 صبحي كه دارد در برابر چشمهاي منتظرم طلوع مي كند.حس مي كنم

 مي بينم.دستهاي لطيف و حمايتگرش را بر روي شانه هايم لمس مي كنم

 

واز اين همه لطف كه به اين بنده حقير ارزاني داشته غرق هيجان و

 

خجلتم.

 

                                                          "دكترعلي شريعتي"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:23  توسط غریب  | 

مهرباني جاده ايست كه هر چه پيش تر روند خطرناك تر ميگردد.

 

نمي توان بازگشت........

 

اما لحظه اي بايد درنگ كرد وشايد چند گاهي به بيراهه رفت.

 

مدتي است بر جاده هموار مي رانيم........

 

حرفهاي نزديك دارند فرا مي رسند"خطرناك است".

 

                                                         "دكترعلي شريعتي"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:17  توسط غریب  | 

زمان بارش باران دلم از غربت خورشيد مي گيرد.

و روز آفتابي هم دلم بيتاب باران است.

خدايا !

من به دنبال چه مي گردم؟! 

                                                   "دكتر علي شريعتي"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:15  توسط غریب  | 

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریای به هم رسیدند آن دو به هم گفتند: بیا دردریا شنا کنیم برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت.
زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن پوشش را نیافت، از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.
تا این زمان نیز، مردان و زنان ، این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی هم هستند که چهره زیبایی را می بینند، و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد، او رامی شناسند. و برخی نیز چهره زشتی را می شناسند، و لباسهایش او را ازچشمهای اینان پنهان نمی دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:37  توسط غریب  | 

سمیه جان روز شکوفا شدن گل وجودت بر شاخسار هستی را صمیمانه ارج می نهم و از عمق وجودم برایت زندگی پر از نشاط و سربلندی و موفقیت آرزو می کنم .

روز میلاد توست

               گرچه دستم خالی است

                                  ولی یک قلب پر از مهر برایم ماندست

                                                                             اگر هدیه کنم تو پذیرا هستی ؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:5  توسط غریب  | 

 

 

و چه سخت است هنگامي كه نمي داني به كجا مي روي.

نمي داني راهت چيست . كولبارت چيست. تنها مي روي و مي روي و نمي داني مقصدات كجاست!نمي داني براي كدامين دياري!سياهي شب همه جا را پوشانده است و تو فقط در جاي خود درجا ميزني.منكر خورشيد مي شوي چون نور را هنوز نديده اي.منكر حقيقت مي شوي بي آنكه بداني چرا!تو خود , تاريكي را بر نور ترجيح داده اي پس گله از كه داري؟!فرباد مي زني, نام كسي را مي خواني كه خودت از او پشت كرده اي!به پشت سرت كه نگاه مي كني افسوس دوباره بر جانت چنگ مي زند.جز تاريكي و سياهيه شب چيزي نمي يابي!همه را از خود رانده اي به جايي رسيده اي كه ديگر هيچ كس را نداري همه از تو دور شده اند حتي اون كسيايي كه حاضر بوده اند برايت جان بسپرند.همه چيزت را از دست داده اي. حتي اون كسي كه فكر مي كردي تا آخر راه باهاشي. حالا تنهاي تنهايي خيلي تنها, ولي مي دوني كه هنوز يه نفر رو داري , يه نفر رو داري كه يك عمر باهاش قهر بودي , يه عمر ازش دوري كردي هر چي صدات كرده بود تو جوابش رو نداده بودي.هميشه فكر مي كردي بدون اون هم مي شه زندگي كرد ولي حالا به جايي رسيدي كه فقط نداي يه نفره كه تو رو نجات مي ده.گونه هات از اشك تر مي شه.دستات مي لرزه.غرورت يه چيزي مي گه و قلبت يه چيز ديگه.ديگه كاري نداري غرورت چي ميگه فقط از اعماق قلبت اسمش رو فرياد مي زني.با تك تك سلول هاي وجودت ازش كمك مي خواهي.ديگه انقدر گريه كردي چيزي رو نمي بيني. ديگه حتي رنگ سياهيه اطرافت رو هم نمي بيني.دستات رو مي بري بالا,چشماتو مي بندي.اشكات بند نمي ياد .يه دفعه يه ندايي تمام وجودت رو پر مي كنه.اون سياهي و زشتي جاشو با نور و قشنگي پر مي كنه!هنوزم داري گريه مي كني ولي اين گريه با گريه هاي ديگت فرق داره اين اشكا اشك شوقه اشك عشق پاكيه كه با تمام وجودت حسش كردي. 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:35  توسط غریب  | 

 
*
*
*
*

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">